تبليغاتX
تنها شب گرد مشرقی

من نیز

بسیار به سپیدی کاغذ نگریسته بودم

و بارها

و  بارها با سیاهی قلم

سراسرش را سراسر تاریک کردم

شاید خوشید ...

اما دیشب

در آیینه خورشید کاغذ سفیدی را دیدم

که فقط سیاه نبود

که دیگر سیاه نبود

 

تمام شب را چون خورشید قهقه زدم

به فراموشی شیرین خویش

که؛

و در این سحر

فراموش کردم بپرسم

که آیا باز خواهمشان دید؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:29 توسط بزرگ |

چون آتش می گداخت

از سوز

از سرما

یگانه ایی که در مبارزه با زمان بود

در مبارزه با زمانه

و غم

و شادی

اکنونش را بی اختیار به خاکستری از افسوس بدل می نمود

بی امیدی به ققنوس

تا به تجربتی نوین

در یابد که

نور را جایگاهی والاتر از آن است

که بی آزماید بینندگان را

و بداند که هر یک از ما

آنگونه که می خواهیم می بینیم

تا شاید

زین پس

همچون بت بزرگ

دیگر نخندد

دیگر نگرید

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:12 توسط بزرگ |

سلام

به دیگر بار سیاهی را بایسته است تا نگارنده شک باشد بر سفیدی دل

تا شاید برون تراود هر آنچه بوده است از ازل تا ابد.

دلم امشب پر درد بود به اندازه تمام دنیای کوچک خودم

و تمام دنیای بزرگ شما

درد

درد

درد

دردی که به غایت زیبایی فریادش کردم

پیش از آنکه از میانه خویش چون نمازی دور

سر افکنده خویشم سازد

و آنچنان مغرور که عشق را هیچ گاه مفری برای رهاییم نباشد!!!

 و چه دیر درد را فهماند

.....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:6 توسط بزرگ |

آیا می دانید

که خدا نیز یک بار ترسید ؟

آری خدا هم ترسید ؟

خدا نیز از سنگ ها می ترسید ؟

و خواست که شما نیز باور کنید که

سنگها، عظیم سنگینند و عظیم دور

بسیار دور تر از زندگی

این تنها باری بود که خدا ترسید

 و از ترس، انسان را آفرید  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:13 توسط بزرگ |

دردها

نجوای زیباییست که ما را

من را و تو را

به بسیار بعید رهنمون است.

بعیدی که پیمانمان را آغازی بود فراموش شده از انجام .

به وسعت شگفتی آفرینش

و راه را به دیگر گونه پرداختند

جایی که زمان را زیر نگاه اندیشمند

قوانین قربانی می کردند .

خاک نا آشنا با افلاک

بسیار بعید تر از هر زمانی

آیا جز این معجزتی ادراک پذیر در ذهنها خواهد گنجید

ای دیوارهای بد بخت قانون

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 13:31 توسط بزرگ |

چه بسیار نزدیکند زمانی که از یاد می بریم

که دیوارها زنده اند !

که شاید می توانستیم

فقط گاهی

به نجوای دیوارها نیز گوش فرا دهیم.

در ان هنگام که

در گوشه ی سکوت نشسته ایم

و نمی خواهیم بدانیم

که چه رخ داده است ؟؟؟

چه ها باید می کردیم ؟

و چه باید انجام دهیم .

اما حال

اندک مدتی از زمان گذشته است

و ما از فاصله میان خود و بسیار

مست و بی هوشیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:57 توسط بزرگ |

و مرا به خود می خواند

به گو نه ایی دیگر

جرات بازگشتی دیگر را نداشتم

مسیر کوتاه بود

و من

همچنان

مترصد کوتاه ترین بودم

 

ادعای بزرگی بود

ایستادن بر زمان

و من

بسیار کوچکتر از هیچ

 

آیا انسانها نیز تنفس می کنند ؟

نور را ؟؟؟

 

کاش مانند آفتابگردانها همواره به سوی نور بودم

کاش همیشه می دانستم خورشید از کدامین سو خواهد تابید

و فریب هر کور سوی امید را نمی خوردم

 

جرات انسان

که در خواب خواب بودن را به خود تلقین کند

و بداند که در خواب هم می تواند دوست داشته باشد

در خواب هم می تواند دیدن را معنایی دوباره بخشد

بداند که در خواب

خواهد مرد

در خواب

به دیروزی دور سفر خواهد کرد

و یا در خواب

خواهد نوشید زهر را

ولی فقط برای نوشیدن

نه برای هیچ

 

اما امید نیز در خواب زنده خواهد بود

 و

من

امیدوار

به اینکه شاید

حقیقت چیزی بیش از

درد شکم پس از لذت خوردن است

و یا اشک پس از شادی

 

در خواب دعا می کنم که کاش بیداری هم

روزی

پس از سالها وجود داشته باشد

که بدانم خواستنم فقط به خاطر بودنم بود و بودنت .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:54 توسط بزرگ |

و دیگر بار

در نگاه ساکت و صبور عاشق

دوبال گِلین ساختم

به قصد پروازی دیگر !!!

شاید این بار

خورشید مرا دریابد 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:9 توسط بزرگ |

در این دایره ترکیب

به نمازایستادم

دیگر باری به دیگر گونه

 

آسمان

زمین

آه

چه احساس قشنگی است

زمانی که نگاه می کنم

زمانی که کسی نمی خواهد که چشمانم بسته باشد

زمانی که دختر زیبای رویاهایم

با پوشش سرخ زیبایش

تمام دشت را به همراهی ِ در رقص ِ همراه با نسیم، وا می دارد

 

کاش دنیا از این هم تنها تر بود

و تنها تر

تنفس زمان را در پشت گوشهایم احساس می کنم

و می دانم که دیگر برایم

هیچ ارزشی ندارد

زیرا روز را مرگی در راه نیست

من و دیگر پروانه ها

تا بخواهیم زنده ایم

و تا بخواهیم پرواز می کنیم

 

احساس می کنم هستم

و لحظه ها از به بند کشیدنم

ناتوانند

کاش هیچ وقت رویا ها چشمانمان را به خواب عادت ندهند

 

باور کن

هیچ گاه از دیدن دخترک زیبا خسته نخواهم شد

دیگر زمان بر من حکم نخواهد راند

هیچ گاه    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:16 توسط بزرگ |

صبح شده بود

مدتها بود که بر تخت خویش آسمان پشت شیشه را می نگریستم

و استاد با من بود

"بیدار شو!"

زیر سنگینی صدا جرات نافرمانی ام نبود

 

آماده بودم

امروز روز نگاه کردن بود

با دو چشم !!!!!

 

به راه افتادم

"بنگر!"

 

یا الله

وجودم همه ترس بود

اینان کیستند ؟؟

چرا چنین شتابانند در نابودی خویش و دیگران

- " کو گریزگاهی؟ "

  " کجا مفری برای گریز؟ "

  " مرا با اینان چه کار است؟ "

  " من مریدم نه ..... "

  "آقا ، چرا من؟ "

وقتی می گفتم آقا آرامم می کرد، لفظی که استاد می پذیرفت و دل من نیز

 - " بنگر!"

 

دستور آمد و آرامم کرد.

-         " آقا، و من چیستانم ؟ "

 

هیچ نگفت

و به پهنای این آتشکده در من نگریست

انگار که در افق دوری ایستاده بودم

عشق بعیدش آرامم کرد

اما

وحشت بر وجودم بود،

از خود وحشت داشتم،

از دوری!

 از فراق!

 

از فاصله هایی که شاید نتوانم

از دوریشان بکاهم

 

امر آمد: " اینگونه بنگر "

چشمم را بستم و

دیگری را گشودم.

 

وای از این تغییر

که این حال از من نبود

من جز به تو به هیچ راضی نبودم

و نمی شوم.

 

بعید عشق بود که همه را چون من در بر گرفته بود

هر کس به طریقی

جویینده بود.

یکی به خطا

یکی به حقیقت

بازیچه ها فراوان

 

" و بسیارند که می نگرند و طریق شمایانند به این بعید"

 

این بود مشق استاد

 

گفتم : " آقا .... "

نگاهش تنها سکوتم را در بر داشت و سکوتش را

و تنها کلامی که 

همیشه .... 

 

 - "و گناه توست

بستن چشم عاشق"

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:22 توسط بزرگ |